.: حقیقت زندگی :.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
.: حقیقت زندگی :.

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت تر از آینه ی نمایش دهنده ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته
بیگانه می یابد.

| آلبر کامو |

خیلی وقت است که می خواهم این متن را بنویسم اما نمی شود. به بیان و آدم هایش وابسته شدم و از قدیم گفتن ترک عادت موجب مرض است. 

مهر ماه سال 92 بود که این وبلاگ را در بلاگفا ساختم. آشفته بودم و به شدت غمگین (تا حد افسردگی) اینجا شده بود محلی که ناراحتی هایم را در آن دپو کنم. وحشیانه به عالم و آدم می پردیم و از همه چیز بد می گفتم. دنیا را جایی متعفن می دیدم و از این که بعضی ها از این فضای زشت لذت می بردند متعجب بودم و به آنها در این وبلاگ متعرض می شدم که چرا لذت می برید؟!!!! چطور لذت می برید؟!!!!! 

اولش اصلا بازدید کننده ای نداشتم. تا کم کم افرادی آمدند و نظراتی دادند و از من خواستند به وبلاگ هاشان بروم و متن هایشان را بخوانم و وبلاگ گردی من بعد از سالها دوباره شروع شد. "دخترک" در بلاگفا با متن های طنزش به شدت مرا تحت تاثیر گذاشت. فکر می کردم او هم مثل من دنیا را خوب نمی بیند اما به شکلی متفاوت با آن دارد برخورد می کند بعد با "من او " آشنا شدم که با نگاه مذهبی اش مرا بیدار تر کرد و باعث شد افسار اُسیانم را محکم تر بگیرم و کنترلش کنم. از تک تک بچه های بلاگفا یاد گرفتم و به مرور کمی اهلی شدم و نوشته هایم لطیف تر.

بلاگفا که به هم ریخت از طریق کوثر متقی (همان من او) با بیان آشنا شدم و اینجا دوباره حقیقت زندگی را ساختم. حالا دیگر وبلاگ، آن وبلاگ قبلی نبود. اسم پر از اعتراضش " یعنی زندگی این است؟!! " به " حقیقت زندگی " تبدیل شده بود و متن ها بیشتر عقلانی بود تا احساسی؛ به غیر از گه گاه متن های رمانتیک که حاصل دلتنگی هایم بود. 

این جا با کلی آدم های بی نظیر آشنا شدم که باید از تک تک شان هزار بار تشکر کنم. از همه شان یاد گرفتم و خدا را بارها به خاطر وجودشان شکر کردم. از یک آشنا و پلاک 7 عزیز متمرکز بودن و متخصص شدن را، از کوثر متقی متعادل بودن را، از گندم بانو محبت و صمیمیت را، از عارفه وقار و شخصیت را، از نگار صبر و ایمان را، از ام اسی خوشبخت شاکر بودن را، از لوسی می فروتنی را، از مهناز ج. عشق به خانواده را، از وفا دوست داشتن را، از پرواز عزم و اراده را، از ثمین بانو صراحت لهجه را از اسرا شوخ طبعی را یاد گرفتم. این ها فقط مثال اند و مشت در برابر خروار. 

همیشه دوست داشتم تاثیرگذار باشم و کاری کنم که کمی دیگران فکر کنند و با دقت بیشتری به اطرافشان نگاه کنند. در این وبلاگ هم سعی کردم این طور باشم. سعی کردم تلنگر باشم. دوست داشتم آنچه می دانم را در اختیار دیگران بگذارم و در جست و جوی چیزهایی که نمی دانم باشم. 

حالا حس می کنم بعد از سه سال و چند ماه اینجا دیگر تمام شده. 

لطفا اگر بدی به شما کرده ام، با نظراتم شما را آزرده ام یا حرفی زدم که ناراحت شده اید حلالم کنید. 

و لطفا این آخرین سوالم را جواب دهید: 

آیا نوشته های من تلنگری برای شما بوده؟ شما را به فکر فرو برده؟ 

ممنون که همراهم بودید و ممنون که به من یاد دادید و خدا رو شکر که خوب هایی مثل شما روی زمین هست هنوز.

 

  • مهراد فروتن