.: حقیقت زندگی :.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
.: حقیقت زندگی :.

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت تر از آینه ی نمایش دهنده ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته
بیگانه می یابد.

| آلبر کامو |

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

مدتی ست که به این نتیجه رسیده ام اما سعی می کردم کتمانش کنم اما امروز می خواهم اعتراف کنم که هر چه بیشتر جلو می روم بیشتر متوجه می شوم که چقدر نمی دانم. 
بله می دانم سقراط، ابن سینا و خیلی های دیگر هم این را گفته اند و چیز جدیدی نیست.بعضی (شاید هم خیلی) از افکار و عقاید من سطحی است و باید عمیق تر شود. بیایید به این فکر کنیم. به این که ما دانای کل، دانای مطلق عقل کل و غیره نیستیم. سعی کنیم از همه یاد بگیریم. دلیل نمی شود چون من مهندس عمران هستم یک دیوار چین، بنا یا یک کف کار نتواند به من چیزی بیاموزد. 
به نظرم کسی که تشنگی اش برای یادگیری را از دست دهد مرده. 
  • مهراد فروتن

خیلی جالب است،

کسی که از تنهایی لذت می برد حالا از آن فرار می کند؛ 

چون به محض اینکه تنها می شود 

یاد کسی می افتد 

که نباید ...

  • مهراد فروتن

بدون تو

به پوچ ترین هیچ دنیا تبدیل می شوم 

بودنت را حس می کنم با تمام وجود 

اما گاهی 

انسان است و فراموش کاری

ببخش مرا؛ ببخش ما را که فراموش کاریم. 

که گه گاه یادمان می رود آن بالا، در آسمان ها، چون تویی هست؛ دانای مطلقی که ناظر است بر رفتار های ما. 

دانای مطلقی که عاشق است. 

بارها از خودم پرسیدم، این عشق چیست؟ چرا وجود دارد؟ 

حالا که خودم تجربه اش کرده ام فهمیدم عشق حسی معمولی نیست. عشق حقیقتا حسی الهی ست.  

فکر می کنم تو عشق را آفریدی تا کسی که عاشق شد بهتر تو را درک کند. 

که نا امید نشود از بخششت چرا که عاشق هرچه از معشوقش ستم و جفا ببیند هرگز نمی تواند او را نبخشد. 

هر چند تو خود هم عاشقی هم معشوق. تو خود عشق هستی. الحق که تنها تو شایسته ستایشی.

ای عشق، ای عاشق، ای معشوق، به حرمت عشق، "این آتش که در جان من است، سرد کن زان سان که کردی بر خلیل" 

  • مهراد فروتن

شاید بگویید این چه سوال مسخره ایست و بعد بگویید چو دانی و پرسی سوالت خطاست. 

اما این سوال می تواند خیلی هم ساده نباشد. بله مطمئنا جواب اصلی این است که کار می کنیم تا پول در بیاوریم و بهتر زندگی کنیم. این جواب به نظرم جواب ساده لوحانه ایست. آدم هایی وجود دارند که انقدر پول و سرمایه دارند که اگر تا چند نسل بعد خانواده هم فقط خرج کنند باز هم تمام نمی شود اما همین آدم ها بیشتر از همه کار می کنند. به این سادگی ها هم که می گویید نیست. 

بعضی ها کار می کنند که پول در بیاورند و هدف اصلی و تنها هدفشان همین است. 

بعضی ها کار می کنند که به مردم خدمت کنند و در ازای این خدمت پولی هم بگیرند. اینها ملاک اصلی برایشان خدمات رسانی ست نه پول. 

بعضی ها کار می کنند که بی کار نباشند. یعنی چه؟ یعنی پول به اندازه ی کافی دارند و خدمت کردن به مردم هم برایشان خیلی مهم نیست، فقط از خانه نشینی بی زار اند. 

بعضی ها کار می کنند که خود را فراموش کنند. کار باعث می شود به مشکلات خاصی که دارند فکر نکنند. حتما به این جور افراد مواجه شده اید این ها از تمام گروه های ذکر شده در بالا و گروه های گفته نشده بیشتر کار می کنند. مشکلاتی دارند که حل نشدنی است و از حل نشدش رنج می برندو کار زیاد باعث می شود که کمتر به آن مشکلات فکر کنند. کار به این ها آرامش می دهد. در واقع این ها کار می کنند که فکر نکنند. به آن مشکل یا مشکل های خاص فکر نکنند. مشکل می تواند بیماری لاعلاج فرزند یا همسرشان باشد یا تنهایی که نمی توانند با کسی قسمت کنند یا هر چیز دیگر. مهم این است که این افراد دارند فرار می کنند نه از آن مشکل که از خودشان. آنها خود را شکست خورده می پندارند و به همین دلیل هم با کار کردن زیاد فراموش می کنند خودشان را.

به نظرم این ها آدم های ضعیفی هستند (هر چند فعلا خودم هم در این دسته هستم) چرا؟ چون دارند پنهان می شوند، فرار می کنند. بعضی هاشان واقعا کاری از دست شان بر نمی آید این ها را کنار می گذاریم اما خیلی هاشان می توانند مشکلی که در ذهنشان غیر قابل حل است حل کنند. فقط دل دریایی می خواهد. 

شاید بگویید تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی برد. راست می گویید. خوابم نمی برد چون من هنوز یک دل دریایی ندارم.

همین! 

دلتان دریایی 

التماس دعا

  • مهراد فروتن

  • مهراد فروتن

این روزها خیلی بیشتر از قبل عاشق نوشتن شده ام. از آن زمانی که تازه نوشتن را آموخته بودم، نوشتن سر گرمی ام بود؛ شاید تنها سر گرمی ام. تنها بودم، تنها هستم، وقتی خوب فکرش را می کنم می بینم فقط مدت کوتاهی که با هم بودیم احساس تنهایی نمی کردم ... باز که آمدی! ... هر وقت می خواهم بنویسم می آیی! ... چرا می آیی؟! ... تنهایم بگذار ... 

بدی این احساس تنهایی این است که اطرافیان فکر می کنند تنهایی مرا پر کرده اند. فکر می کنند وقتی می خندم (هر دو خوش خنده ایم)، وقتی از ته دل می خندم؛ واقعا می خندم. واقعا می خندم؟ نمی دانم. حس می کنم همه چیز من بعد از تو مصنوعی شده. 

کاش هیچ وقت تو را ندیده بودم 

چرا این ها را می نویسم؟! 

نمی دانم، فقط می دانم که می خواهم بنویسم. 

به قول مولانا 

عشقت به دلم در آمد و شاد برفت / باز آمد و رخت خویش بنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین / بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

این تو یی که من دارم برایش می نویسم تو نیستی. تو یی است که من در ذهنم از تو ساختم. تو که رفتی! خیلی وقت است که نیستی. در واقع من دارم برای خودم می نویسم. کسی که قرار است تا پایان عمرش با تو یی که در ذهنش ساخته زندگی کند.

  • مهراد فروتن

دشت هایی چه فراخ 
کوه هایی چه بلند 
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟ 
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم 
پی خوابی شاید 
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی 
پشت تبریزی ها 
غفلت پاکی بود که صدایم می زد 
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم 
چه کسی با من حرف می زد ؟ 
سوسماری لغزید 
راه افتادم 
یونجه زاری سر راه 
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ 
و فراموشی خاک 
لب آبی 
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب 

من چه سبزم امروز 
و چه اندازه تنم هوشیار است 
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه 

چه کسی پشت درختان است ؟ 
هیچ می چرد گاوی در کرد 
ظهر تابستان است 
سایه ها می دانند که چه تابستانی است 
سایه هایی بی لک 
گوشه ای روشن و پاک 
کودکان احساس! جای بازی اینجاست 

زندگی خالی نیست 
مهربانی هست سیب هست ایمان هست 
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد 

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح 
و چنان بی تابم که دلم می خواهد 
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه 
دورها آوایی است که مرا می خواند

 
سهراب سپهری
  • مهراد فروتن

  • مهراد فروتن

هر چند این متن ها برای تو هیچ مفهومی ندارد و حتا به نظر تو همه ی این ها مضحک و خنده دار است اما خیلی دوست داشتم این نوشته ها را بخوانی 

می دانی چرا اسم این متن "بودن" است؟ 

چون آرزوی من "بودن" بود. 

می دانی درک ذهن من برای آدمی مثل تو خیلی سخت است، تمام چیزی که تو در من دیدی یک آدم مودب عصا قورت داده بود به قول خودت، اما پشت آن چهره ی جدی خشک که سعی می کند درونیاتش را نشان ندهد "من" من داشت می سوخت و سوخت زمانی که گفتم می شود مرا درک کنی و تو با همان نگاه پوچ همان نگاه خالی از "بودن" گفتی ببخشید نمی توانم. 

خیلی وقت است که دنبال "من" خودم می گردم. انگار آب شده و رفته در اعماق زمین.

چرا همه چیز بی معنی شده!؟ 

نشسته ام برای کسی که حتا نمی داند "اینجا"یی وجود دارد می نویسم! مضحک است نه؟ 

تو مرا روانی کردی! تویی که خیلی وقت است رفتی اما هنوز نگاهت، آن نگاه بی "بودن"؛ مرا، روح مرا، جسم مرا، ذهن مرا دارد عذاب می دهد. 

این جملات خطاب توست، تویی که "نیستی". و "هستی" من با "نیستی" تو نیست شد.

از طرف من ... یک دیوانه

  • مهراد فروتن