.: حقیقت زندگی :.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
.: حقیقت زندگی :.

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت تر از آینه ی نمایش دهنده ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته
بیگانه می یابد.

| آلبر کامو |

معضلی به نام عشق

يكشنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۳، ۱۱:۱۶ ب.ظ

در زندگی کلمه ای وجود دارد که بعضی ها آن را مقدس می دانند، بعضی نمیدانند چیست اما تظاهر می کنند می دانند و خیلی ها هم انکارش می کنند. آن کلمه عشق است.

برای بعضی ها دردناک و غم آور، برای بعضی ها هم زیبا و خوش آیند.

واقعا عشق چیست؟ مدتها ها دنبال این سوال بودم، کتاب های زیادی خواندم. رمان ها، قصه ها، شعر ها، حکایات. هر چه بیشتر خواندم بیشتر گیج شدم و بیشتر به عمق پیچیدگی این کلمه پی بردم و بیشتر فهمیدم که این کلمه نه به علم ربطی دارد و نه به ادب و نه حتا به هنر. 

مهر ماه سال پیش با دیدن او بود که فهمیدم مولانا چه می گوید و دریافتم چرا وقتی از خود می پرسد " چنین مجنون چرایی؟ " به خود پاسخ می دهد " من چه دانم"

عشق وقتی به سراغت می آید که اصلا توقع دیدنش را نداری. درست وقتی که فکر می کنی همه چیز دارد درست پیش می رود و زندگی بر وفق مراد است می آید و مثل یک سیاه چاله ی فضایی تو را در خود می بلعد اصلا نمی دانی از کجا شروع می شود فقط می فهمی که عوض شده ای دیگر آن انسان سابق نیستی با او که حرف می زنی دغدغه هایت را به کل فراموش می کنی و همه او می شوی. آرزوهایت، غم هایت، شادی هایت، خنده ات، گریه ات همه مال او می شود به شادی او شادی و به غم او غمگین. طوری به او وابسته می شوی که حس می کنی او ذره ای از وجود توست و تو ذره ای از وجود او و وای به روزی که خطا کرده باشی و او، او نباشد.

می میری. زنده ای اما مرده ای.

آن وقت است که می گویی " ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست " این جاست که تازه معضلی به نام عشق آغاز می شود. به کسی می گویی دوستت دارم روز بعد که با تلفن همراهش تماس می گیری تا از حالش با خبر شوی کس دیگری بر می دارد و می گوید واگذار شده اتفاقی در خیابان می بینی اش طوری با تو رفتار می کند که انگار غریبه ای، از تو می ترسد، می خواهد دکت کند. نمی فهمد که تو بی او یک مرده ای

سعی می کند آرامت کند، می گوید فعلا شرایطش را ندارد، می گوید می توانیم از طریق ایمیل و شبکه های اجتماعی با هم در ارتباط باشیم، سکوت می کنی؛ فهمیده ای که به قول خودمان دارد می پیچاند.

کاش معنای سکوتت را می فهمید.

می رود.

تو می شوی مرده ای که مثل بقیه ی آدم ها هر روز صبح از خواب بیدار می شود، صبحانه می خورد به سر کار یا دانشگاه می رود، ظهر نهار می خورد، به خانه می آید شام می خورد و می خوابد. و روز بعد روز از نو روزی از نو دقیقا مثل یک ربات و البته تنها تفاوت تو با یک ربات این است که از خود می پرسی چرا؟

این چرا همان چرای مولاناست " مرا گویی کرایی؟ من چه دانم / چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم "

در آخر شما می توانید بپرسید آخرش نگفتی عشق چیست؟

پاسخ این است؛ وقتی مولانا می گوید من چه دانم دیگر من چه باید بگویم. عشق یک حس عجیب است، یک تناقض. هم شیرین است هم تلخ، هم دردناک هم آرامش بخش، هم زیبا هم زشت، هم نیک هم بد... 

شاید عشق واقعا همان خداست، می گویند زیبای مطلق اوست. و تو وقتی عاشق می شوی بخشی از زیبای خدا را در معشوقت می بینی.

نمی دانم شاید...

  • مهراد فروتن

ديدگاه ها (۱)

احیانا "دغدغه" درست نیست؟!
عشق از نظر من مقدسه ! خیلی قشنگه ولی الان دیگه فک نمیکنم باشه....عشق واقعی خیلی کمه...
الحمدلله ما تا الان گرفتار نشدیم....از هفت دولت آزاد و رها.....ریلکس داریم زندگی میکنیم فقط این کنکور خرابش کرده:(
ان شاءالله هرچی خیره همون پیش بیاد....
پاسخ:
عشق مقدسه 
اگر خوب بخوانید متن رو نوشتم عشق اشتباهی معضله 

ارسال ديدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">