.: حقیقت زندگی :.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
.: حقیقت زندگی :.

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت تر از آینه ی نمایش دهنده ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته
بیگانه می یابد.

| آلبر کامو |

تو از رضازاده هم قوی تری!

جمعه, ۱۵ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۳۴ ق.ظ

خیلی از خودش بزرگ تر بود. چیزی شبیه عصا که اصلا معلوم نبود چه بود، معلوم نبود از کجا آورده بودش. به سختی فراوان آن را می کشید و جلو می برد. گاه آن را به زمبن می گذاشت لحظه ای استراحت می کرد و دوباره به دهان می گرفت و به سمت لانه اش می برد. پیچ و خم های فرش را استادانه رد می کرد. گاهی دانه اش به پرز های فرش گیر می کرد، دانه را زمین می گذاشت و دور آن می چرخید تا بفهمد گیر از کجاست، گیر را برطرف می کرد و به حرکتش ادامه می داد. عقب عقب می کشد، جلو جلو می راند، گاه می ایستاد و کوتاه زمانی استراحت می کرد و دوباره می رفت. 

به نزدیک لانه رسید. لانه گوشه ی قرنیز کنار دیوار بود، باید از قرنیز بالا می رفت تا محموله ی گرانبهایش را به مقصد برساند و مغرورانه به همکارانش بگوید ببینید چه چیزی آورده ام! سعی کرد دانه را به سمت بالا بکشت، نتوانست، دانه افتاد. دوباره سعی کرد، از راهی دیگر، نتوانست، سه بار، چهار بار، پنج بار، دانه را رها کرد. 

فکر کردم بی خیال شد. اما نه داشت دور و بر لانه را می گشت تا راهی پیدا کند. این دانه برایش ارزش زیادی داشت. به همین آسانی به دستش نیاورده بود که به این راحتی از دستش بدهد. درمانده شده بود. هی می چرخید تا راهی بیابد، راهی نبود هر از گاهی به سمت دانه می آمد ببیند سر جایش هست یا نه، خیالش که راحت می شد دوباره به کشتن ادامه می داد. 

دانه را برداشتم و نزدیک دهانش گرفتم دانه را گرفت، بلندش کردم و آرام گذاشتمش کنار لانه اش لحظه ای رفت توی لانه و بعد آرام آمد و دانه اش را برداشت و به داخل برد. 

بزرگی را گاهی در موجودات کوچک می توان یافت.


  • مهراد فروتن

ديدگاه ها (۱۰)

چه جالب که کمکتونو قبول کرده :)
پاسخ:
آره جالب بود 
همتشونو خداییش اگه ما آدما داشتیم چی میشد...
پاسخ:
همون بهتر که نداریم 
چون همین الانش زمین رو به گند کشیدیم 

میازار موری که دانه کش است که جان داردوجان شیرین خوش است

من هر وقت مورچه میبینم این بین شعر یادم میاد :)
پاسخ:
ممنون
مورچه ها موجودات بی آزار و نجیبی اند
و البته خیلی سخت کوش 
  • ام اسی خوشبخت
  • سلام
    خوب هستید؟
    کم پیدا شدید، ان شالله ایام به کام باشه :)
    پاسخ:
    نمی رسم بنویسم 
    وقتم محدوده 
    بشینم وبلاگ دوستان رو ببینم و نظر بدم خیلی شاهکار کردم
    ممنون همچنین
    جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود:
    ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم!

    بسیار جالب بود این جمله.. بسیار.

    پاسخ:
    وونه گات (کبیر) این جمله رو گفته 
    کتاب زمان لرزه و سلاخ خانه شماره ی 5 دو تا از شاهکار های ادبیات امریکا (شاید هم جهان) از ایشونه
     به علت اینکه بعضی وقتها بدجور خونه رو مورد حمله قرار میدن بدجور دستم به خونشون آلوده ست اما انقدر شخصیت های پرتلاش و مظلومی دارن که هیچ کینه ای نمیشه ازشون به دل گرفت! :)
    تحلیلی که با خوندن درباره ی من، از شخصیتم ارائه دادید واقعا برام جالب بود.. نود و نه درصدش درست بود ولی برام جالبه که چادری بودن یا محجب بودنم رو از کجای جملات پیدا کردید؟
    بخشی هم که گفتید مهربان هستم خیلی بهم روحیه داد! :) ممنونم.
    در ضمن خوشحال شدم که توصیف مناسبی از خودم ارائه دادم که کسی تونست اینقدر دقیق من رو تصور کنه! :)
    پاسخ:
    من آدم دقیقی ام و گرنه هر کسی نمی تونه این اطلاعات رو از اون متن بفهمه :)))))))))))) 
    شوخی می کنم.
  • ام اسی خوشبخت
  • نشانه های خدا روی زمین زیاده، ما غافلیم متاسفانه
    پاسخ:
    بله 
    کاملا درسته
  • شقایق وحشی
  • آره واقعا. بس که با پشتکا ره این جونور
    پاسخ:
    عالیه 
    واقعا موجودات نازنینی اند 

    هیچ چیزی اتفاقی نیست🍁

    خیلی شیرینه آدم حس کنه خدا جهت نگاهش و معلوم کرده...

    پاسخ:
    بله موافقم.
    🐜 موجودات نازی هست🐜 و پر کننده ی اوقات فراغت به نحوی مطلوب🐜
    پاسخ:
    تازه رسیده بودم خونه و خسته و کوفته دراز کشیدم وسط هال خیلی اتفاقی این مورچه رو دیدم.
    اصلا نا امیدی تو کارشون نیست یه مسافت خیلی طولانی (برای اون) من تعقیبش کردم تازه حتما من وسط های راهش دیده بودمش 
    راستش از خودم خجالت کشیدم وقتی دیدمش. 
    باید سعی کنیم از این مورچه یاد بگیریم و نمی تونم و نمی شه و نمی دونم و هر فعل منفی دیگه رو از دایره لغات ذهنمون محو کنیم 

    ارسال ديدگاه

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">