.: حقیقت زندگی :.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
.: حقیقت زندگی :.

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت تر از آینه ی نمایش دهنده ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته
بیگانه می یابد.

| آلبر کامو |

دنبال کنندگان ۲۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

لطفا اصلا قضاوت نکنید

پنجشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۱۳ ب.ظ

تا به حال این قدر طولانی در مترو نبودم. از ایستگاه مصلا تا شهر آفتاب. رفتار هایی که در مترو بعضی وقت ها می بینیم بسیار آزار دهنده است. آقا هل نده ها و دست فروش ها و... به کنار، نگاه ها و رفتارهای بی شرمانه ای که خودتان می دانید را می گویم. 

نزدیک های ایستگاه امام خمینی بودیم که پیر مرد چسبیده به زن نه چندان پیر و نه چندان جوان نشست، درحالی که به اندازه کافی جا بود که کمی فاصله را رعایت کند. نه با هم حرف می زدند ته حتا به هم نگاه می کردند. طوری که یقین پیدا کردم که غریبه اند و پیر مرد رفتار هایش به نظرم زننده بود. زن هم کاملا معذب به نظر می رسید و مدام  نفس عمیق می کشید و نیم نگاهی به پیرمرد می انداخت. باور کنید در نگاه های زن تنفر و انزجار می دیدم. چند ایستگاه گذشت. به خودم می گفتم زشت است خوبیت ندارد نباید به پیرمرد تذکر بدهی. اما از یک طرف حس بدی داشتم. آخرش طاقت نیاوردم و گفتم حاج آقا این خانم حالش خوب نیست مثل این که یه کم ازش فاصله بگیرید. پیرمرد بلافاصله گفت: این خانم با منه. 

و من ماندم چه بگویم؟ باورکنید اصلا اصلا شبیه آشنا ها نبودند. چندین ایستگاه اصلا با هم حرف نزدند و فقط نیم نگاه های شرم آور پیرمرد بود و نگاه های عجیب پر از انزجار زن. حتما توهم من بوده. حتما من خیالاتی شدم فکر کردم رفتار پیرمرد زشت و زن ناراحت بوده. به هر حال من عذر خواهی کردم. 

+ رفتار من درست نبود. دوستان لطفا اصلا دیگران را قضاوت نکنید.

  • مهراد فروتن

ديدگاه ها (۱۱)

اما به نظر من کارتون اشتباه نبوده.
چون خودم در چنین موقعیتی و جای اون خانوم بودم یکبار!!
و مانع شدن یه آدم میتونست خیلی بهم کمک کنه..
حالم بد شد.
پاسخ:
نمی دونم والا 
عجب :))
پاسخ:
:(
به نظرم این کاری که شما کردین قضاوت نیست.
من اگر به جای شما بودم چیزی نمی گفتم چون اصل وظیفه از آنِ اون خانم بوده که اگر معذبه بلند شه از اونجا! نه اینکه بنشینه! و اگر غریبه باشند که بدتر از بدتر!
اما شما! در این موقعیت شاید کار عجولانه ای کردین که به جای انتظار از خود اون زن، خودتون رو وارد ماجرا کردین، اما کار شما در موقعیت دیگه خیلی هم خوبه! قطعا نمیشه هرچیزی رو به همین حساب گذاشت که شاید با هم هستند و در موردش سکوت کرد! مثلا وقتی مردی رو ببینید در همین شرایط با دختری که معذبه و البته وظیفه ای که خودش داره رو هم انجام میده(نه اینکه بشینه کنار اون آقا)، و اون آقا به اقدامات عذاب دهنده ش ادامه بده، خب نمیشه بگید شاید با هم باشند و دخالتی نکنیم! اونجایی که به نظر میرسه کسی منتظر حمایت ماست باید دخالت کرد.. وگرنه اینطوری نهی از منکر هم از بین می ره کم کم! و تئوری "به من مربوط نیست" در جامعه جا میفته کما اینکه کم کم داره جا میفته! و حتی اگر اون مرد بگه ما با هم هستیم، میشه در جواب گفت بهتره در اجتماع حرمت نگه دارید! این اجتماع اجتماع همه ی ماست نه حریم خصوصیِ شما دو نفر!
به نظرم یه ظرافت هایی داره دخالت کردن و نکردن که با تجربه به دست میاد و این ازمون و خطاها اگر در راه کسب رضای خدا باشه هیچ اشکالی نداره. :)
خدا قبول کنه ازتون :)
پاسخ:
ممنون

بله ، تجریه خوبی بود از طرف شما برای من :)

ممنون... تا جایی که در توانم اصلا کسیو قضاوت نمیکنم!

پاسخ:
خوشحالم که پست به دردتون خورد 
:)
شاید میونه ی خوبی باهم نداشتن مجبوری کنار هم بودن یا به تازگی دعواشون شده بوده باهم !

بعضی وقتا آدما ناخودآگاه قضاوت میکنن مثل همین الان که دارید می گید قضاوت نکنیم ولی من نوعی میام برداشت ها و تصوراتم رو میگم ! نمی دونم...خیلی بده این حالت... :(

پاسخ:
درسته 
واقعا نباید قضاوت کرد 
بعضی وقتا واقعا نمیشه ! آدم ناخودآگاه قضاوت میکنه :|
پاسخ:
درسته
خانوم باید چیزی میگفت. .باید میزد توی دهن پیرمرد حتی :|

ولی خب بقول شما اصلا نباید قضاوت کرد...
پاسخ:
ظاهرا آشنا بودن 

:|
پاسخ:
:|
چی بگم ....خدا خودش از پشت پرده ها اگاهه
پاسخ:
بله
خانمه هیچی نگفت؟!!
پاسخ:
نه 
سکوت فقط 

وااااای‎:D

من اگه بودم میگفتم وقتی یه خانم این قدر بی عرضه س پس من چرا باید چیزی بگم

یه چیزی! ساخته بود شبکه افق بعد یه آقایی بودش با عینک آفتابی نشسته بود تو یه کافی شاپ مانند بعد هی لبخند میزد به زاویه ی روبه رو

روبه روی اون یه خانم جوان با همسرش بودن ...هیچی دیگه شوهره غیرتی شد رفت آقاهه را دعوا کرد بعد یهو پسر عینک آفتابیه با یه عصای سفید اومد‎:D

پاسخ:
:)

ارسال ديدگاه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">