.: حقیقت زندگی :.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
.: حقیقت زندگی :.

بزرگترین دشمن انسان جهل نیست بلکه توهم دانستن است.

| استیون هاوکینگ |

جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود:
ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم!

| زمان لرزه - کورت ونه گات |

پتک شکل دهنده یک جامعه در حال رشد به مراتب با اهمیت تر از آینه ی نمایش دهنده ی وقایع آن جامعه است.

| جان گریرسون |

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﺎﯼ ﮐﺎﺭ ﺍینه ﮐﻪ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﺸﺪﻩ.

| گابریل گارسیا مارکز |

همیشه روزهایی هست
که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته
بیگانه می یابد.

| آلبر کامو |

تاکسی 2

سه شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۲۳ ب.ظ

راه که افتاد راننده شروع کرد به آواز خوندن. شاید پنجاه و دو سه سالش بود. یه شعر عجیب غریب رو به سبک مداح ها می خوند. من ناخودآگاه خنده ام گرفت.

گفت: چرا می خندی؟

گفتم: نمی خندم.

گفت: چرا تعجب کردی که دارم می خونم نه!

چیزی نگفتم

خندید و به خوندن تصنیفش ادامه داد.

دو روز مونده بود به تولد امام رضا. از زیر یه پل عابری رد شدیم که درباره ی امام رضا تبلیغی داشت. راننده خوندنش قطع شد و گفت: السلام علیک یا علی بن موسی الرضا. چند لحظه ساکت شد و ادامه داد: می دونی من به آقا امام رضا خیلی مدیونم. حرفی نزدم که ادامه بده. 

گفت: آقا، جون من رو نجات داده. حالش یه جوری شده بود. ادامه داد: سیزده چهارده سالم بود که به خاطر سرگیجه و غش کردن رفتم دکتر. عکس گرفتن، گفتن تومور داری و باید عمل شی. بابام گفت شده از زیر سنگم شده پول جور می کنم می فرستمت خارج تا دوا درمون شی. گفتم نه من عمل نمی کنم. دایی بزرگم، روحانی محل و خیلی های دیگه رو واسطه کردن که راضیم کنن اما من می گفتم نه. من اون موقع خیلی مومن بودم، هر روز صبح می رفتم مسجد و اذون می گفتم. قرآن حفظ می کردم. سر همین به ننم گفتم من می رم پا بوس امام رضا تا شفام رو نگرفتم بر نمی گردم. باز همه گفتن آخه آقا این طور که نمی شه از من اصرار و از اون ها انگار خلاصه آخرش راضی شدن من رفتم مشهد، تنها. رفتم کنار پنجره فولاد گفتم آقا من تا شفا نگیرم از اینجا جم نمی خورم. انقدر اونجا موندم تا خوابم برد. خواب دیدم دارم از گلدسته های حرم آقا می رم بالا بین راه یه آقایی جلوم رو گرفت و گفت کجا می ری؟ گفتم: می رم اذان بگم. گفت: تازه واردی؟ گفتم آره اومدم برای شفا گفت: چی شده ؟ گفتم: دکتر ها می گن تومور دارم تو سرم بعد ... سکوت کرد .. بغض کرده بود ... ادامه داد: بعد اون آقا گفت: ببینم! دستی به سرم کشد و گفت: چیزی نیست و من از خواب پریدم. مطمئن بودم اون آقا امام رضا بود. همون روز برگشتم تهران. دوباره عکس گرفتیم، تومور نبود. دیگه حرفی نزد. یعنی فکر کنم نمی تونست حرف بزنه. 

+ نمی دونم چی بگم!

 

  • مهراد فروتن

ديدگاه ها (۱۲)

  • ام اسی خوشبخت
  • حرفی نیست :)
    پاسخ:
    :)
    نمیشه برای این پست چیزی نوشت....
    واقعا فقط "سکوت".....:)
    پاسخ:
    بله 
    هی نوشتم هی پاک کردم...

    شاید منم نباید چیزی بگم...

    پاسخ:
    یه آدم مادی گرا شاید بگه تو عکس اول دکتره اشتباه کرده. 
    خیلی ها نمی تون این اتفاق ها رو باور کنن 
    اما ما ها باور می کنیم، حالا هر کی می خواد هر چی بگه،بگه 
    چقد خدا مهربونه واقعا!!!! هعی!
    پاسخ:
    خیلی
    قبلنا رمان میزاشتین چرا دیگه نمیزارین با خوندن اینا یاد رماناتون افتادم
    پاسخ:
    وقت کم دارم
    از این دست لحظاتی که ادم نمی دونه چی بگه تو زندگی همه هست...
    واقعا خدا معجزه می کنه...
    پاسخ:
    بله 
    ...
    نمیدانم چرا من شفا نمیگیرم؟
    :(
    پاسخ:
    می شه
    وای خدا.. قربون آقا برم که انقدر ماهه...
    یا امام رضا به خواب منم بیا خب :(
    پاسخ:
    ببین خدا چقدر ماهه!
    منم نمیدونم چی باید بگم....


    +نثر خوبی داشت :)
    پاسخ:
    + ممنون 
    شاید باورتون نشه ولی چشام تر شد
    پاسخ:
    چرا باورم نشه؟ 
    :(
    :)
    اعتقاد اگه باشه به نظرم این اتفاق دور از تصور نیست

    +نثر این پست خیلی رمان گونه بود و زیبا
    پاسخ:
    :)
    بله 
    ایمان خیلی مهمه
    + ممنوم :)
    هیچ کس نمیدونه باید چی بگه...
    پاسخ:
    واقعا

    ارسال ديدگاه

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">